X
تبلیغات
سهم تنهایی من
سهم تنهایی من

بگذشت در فراق توشبهای بی شمار....هر شب در این امید که فردا ببینمت












سلام به دوستای خوبم ...

سال نو مبارک ...

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارین

آغاز روزهایی باشد که آرزو دارین 

                                              انشا ...


 

همه میپرسند

چیست در زمزمه مبهم آب


چیست در همهمه دلکش برگ


چیست در بازی آن ابر سپید


روی این آبی آرام بلند


که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال


چیست در خلوت خاموش کبوترها


چیست در کوشش بی حاصل موج


چیست در خنده جام


که تو چندین ساعت


مات و مبهوت به آن می نگری


نه به ابر


نه به آب


نه به برگ


نه به این آبی آرام بلند


نه به این خلوت خاموش کبوترها


نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام


من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر


رقص عطر گل یخ را با باد


نفس پاک شقایق را در سینه کوه


صحبت چلچله ها را با صبح


بغض پاینده هستی را در گندم زار


گردش رنگ و طراوت را در گونه گل


همه را میشنوم می بینم


من به این جمله نمی اندیشم


به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی


تک و تنها به تو می اندیشم


همه وقت ...همه جا...


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم


تو بدان این را تنها تو بدان


تو بیا...


تو بمان با من تنها تو بمان


جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب


من فدای تو به جای همه گلها تو بخند


اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز


ریسمانی کن از آن موی دراز


تو بگیر


تو ببند


تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو


قصه ابر هوا را تو بخوان


تو بمان با من تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست


آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/05ساعت 9:36 توسط مهدی | |

سلام به همه دوستای خوبم ...

امیدوارم خوب باشین ...

یه ماه مونده به عید نوروز و اومدن بهار ...

امیدوارم سال جدید سالی خوب و پربار براتون باشه ...

سال ۹۲ برای من که با مشکلات زیادی همراه بود ...

دعا کنید سال ۹۳ سالی خوب و همراه با موفقیت برای من و همه شما باشه...

انشا...  


سال نو


سالی در راه است

سالی پر برکت

سالی که اگر خواهی

نیست در آن حسرت

برف ها آب شدند

غصه ها از ما دور

یک دل خوش دارم

که شده سنگ صبور

تو در این خانه تکانی بتکان

هر چه از درد حکایت میکرد

بگذار پاک شوی از غم ها

خالی شوی از دوده ی درد

نوشته شده در شنبه 1392/12/03ساعت 10:0 توسط مهدی | |

 

سلام به همه دوستای خوبم ...

   ممنونم که بهم سر میزنید ...

         امیدوارم توی این روزای سرد دلتون گرم گرم گرم باشه ...

                                                                            انشا...

دو مطلب آماده کردم ...

امیدوارم خوشتون بیاد ....

 


عشق های ساعتی

وقتی که تمام شیرها پاکتی اند

 وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند

 وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد

 ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند

 


اعدام دل

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری

مـی شود دســت از اعـــدام دلـــم بــرداری ؟

 دل من مـــال تو شد پـس دل خود را مَشِـکن

بگذر از کشـتـن و ســرسختـی  وخـود آزاری

ثبــت کن محــض سند مصـــرع بعــدی مـــرا

" تــو در اعمـاق دلـــم مثـــل خدا جــا داری "

لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است

واقعــاً دســـت مـــریـــزاد عجــب ســـالاری !

حکــم سختیـست ، بیا بگـــذر و آقـــایـی کن

تو که در قصـــر دلـم حـاکم وســـردمـــــداری

 شهـــرونـدانه تقــاضــــای خــودم را گفــــتم

بررسی کـن بـه کـَـرَم چـون که تو فرمانداری 

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/01ساعت 9:20 توسط مهدی | |

به من که یک عمر

             لبریز بودن از سلام های بی جواب

                                           هرگز نگو خداحافظ ....


 سلام به همه دوستای خوبم ...

 ممنون که به من سر میزنین . متن بالا برای یه مخاطب خاصه . یه شعر میزارم  و تقدیمش میکنم به  همه شما دوستای خوبم . نظر یادتون نره . ممنون  


بگذار زمین روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار كه ابلیس در این معركه یكبار

مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا

بر گردن آن سیب كه چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای كاش

این قصه همان قصه كه گفتند نباشد

ای كاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده كه دادند نباشد

یك بار تو در قصه ی پر پیچ و خم ما

آن كس كه مسافر شد و دل كند نباشد

آشوب همان حس غریبی ست كه دارم

وقتی كه به لب های تو لبخند نباشد


در تك تك رگ های تنم عشق تو جاریست

در تك تك رگ های تو هر چند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست كه یك عمر...

زنجیر نگاه تو كه پابند نباشد...

وقتی كه قرار است كنار تو نباشم

بگذار زمین روی زمین بند نباشد...

 

نوشته شده در دوشنبه 1392/10/09ساعت 11:49 توسط مهدی | |

سلام به دوستان خوبم ....

یه شعری گذاشتم البته نمیدونم شاعرش کیه ولی برام خیلی جالب بود و تقدیمش میکنم به همه معلم های مهربون و خوش برخورد که هنوز بعد گذشت سالها توی ذهنمون باقی مونده و میمونند ...


سخت آشفته و غمگین بودم…

 به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


اولی کامل بود،


دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...


سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز ...

با خشونت هرگز ...

نوشته شده در سه شنبه 1392/09/12ساعت 9:53 توسط مهدی | |

دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا !

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو بسوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا !

کمک کن که من نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سر در آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا !

کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد

خدایا !

دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت

اگر چه شکسته

شبی می فرستم برایت....

نوشته شده در شنبه 1392/07/13ساعت 10:33 توسط مهدی | |

سلام به همه دوستای خوبم ...

بازم ممنون که بهم سر میزنین ...

دو مطلب براتون گزاشتم امیدوارم خوشتون بیاد ...


 

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 

 اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.

.......

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه

سهمگین

باشد، لال می شوی.

.…..

 

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

…...

 

 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "

- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "

- قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "

- مقداری خرد پشت " چه بدونم "

- و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.

…...

كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش

.......

پس مواظب خودتون باشین دوستان خوب من


خاطره ای سنگی

من حادثه بر دوشم صد حادثه از پرواز
بی تاب ترین پایان دیوانه ترین آغاز
من غربت یك دردم درد شب دلتنگی
در قحطی ِ دلجویی با خاطره ای سنگی
بی رنگ ترین واژه بی سایه ترین روزم
در دامن یلداها بی شعله چه می سوزم !
می سوزم و می سازم با عشق بها دارم
بی عشق نمی دانم در خویش چه ها دارم
شاید تو و این دوری یك قصه ی همرنگید
ای حادثه ها اما با عشق نمی جنگید
بی عشق ز خود دورم من خویش نمی باشم
دیوانه دلم گفته در حادثه ها باشم
دیوانه دلم گفته بی حادثه می میرم
من بی تو و شیدایی افسانه ی دلگیرم
من حادثه بر دوشم صد حادثه از پرواز
بی تاب ترین پایان دیوانه ترین آغاز !

 

نوشته شده در یکشنبه 1392/06/03ساعت 10:21 توسط مهدی | |

سلام به همه دوستای خوبم ...

امیدوارم حالتون خوب باشه ...

ممنون بهم سر میزنین ...

این روزا از بهترین روزهای زندگی هستن ... 

یکی از دوستام خوبم که سالهاست مشهد زندگی میکنه و با اون خاطرات شیرین و تلخ زیادی داشتم  و مدت ۹ سال بود ازش بیخبر بودم  یهویی بهم زنگ زد . فقط خدا میدونه چقدر خوشحالم ... 

این متن زیر رو تقدیم میکنم به همه شما دوستای خوبم ...

خصوصا ...................................


چشم بارانی

 سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟
سوالم را که می دانی
! پناهم می دهی امشب ؟
.
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
دل و دین در کف یغما و من تنها تر از تنها…
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟


با احترام به همه دوستان خوبم ...

ادامه مطلب... ( مخاطب خاص )

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1392/05/01ساعت 11:27 توسط مهدی | |

 خداحافظی

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه
...
خداحافظی واژه نمی خواهد!

خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو
که شک کنند به چشم هایشان
به خاطره هایشان
به عقلشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز

خداحافظی
"خداحافظ" نمی خواهد!

 


دنیا

باتوام دنیا
آری با تو؟؟
با من چه کرده ای؟؟
گم کرده راهم
درگیر تنهایی
گم شده در رویا
رویای تکراری
غرق شدم در عشق
عشق نافرجام
میسوزاند جگرم
نبودنش اینجا
هرشب در رویا
اغوشش را تن کرده ام
لحظه با هم بودن را
در رویا هام معین کرده ام
اینک این رویا ها
تن پوش روزهایم شده
ثانیه ها میگذرد
عمرم فراموشم شده

نوشته شده در شنبه 1392/04/01ساعت 10:16 توسط مهدی | |

ماه من غصه چرا؟؟؟
آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم...
و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که
دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من
 دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست
 که خدا را دارند
ماه من
 غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد
همه زندگی ام
غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم
 اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز
نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/01ساعت 10:14 توسط مهدی | |

سلام به همه دوستای خوبم ...

امیدوارم هرجا هستید موفق و پیروز و سربلند باشید ...

فروغ فرخزاد - فکر کنم  هیچ کس نیست که فروغو نشناسه ...

واقعا به جرعت میتونم بگم یکی از بهترین شاعران ایران بوده ...

یه شعر از فروغ میزارم امیدوارم خوشتون بیاد ....

روحش شاد و یادش گرامی باد


می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم،تاکه در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

نوشته شده در یکشنبه 1392/02/01ساعت 10:4 توسط مهدی | |

سلام به همه دوستان خوبم ...

                ( سال نو مبارک ) 

امیدوارم سال جدید سالی خوب برای همه باشه

و به قول دوستم ...

سال خوب ، پر از برکت ، لذت ، شادی

خلاصه یه سال توپ براتون آرزو دارم ...                                               


تو را گم کرده ام خوبم

 تلنگر میزنی بر دل

که پیدا کن مرا ای دوست

که من پنهان شوم تا کی

تو را آغاز با من بود

تلنگر می زنی بر خاطراتم

فرو می پاشد این حس بلوری

و می ریزد به چشم مات ِ ماتم

ببین دل مرده ام امروز

تماشا کن مرا ای یار

تماشا خانه ام امروز

فراموشت شده آن شب؟

میان قصه دیروز

شبی که موی من را ناز کردی

و در آغوش من پرواز کردی

تو خندیدی که: زیبایی و شیرین

و من هم خنده میکردم

لبانم را به لبهایت

عزیزم هدیه میکردم

ومن امروز با گریه

صمیمی وهم آغوشم

میان غصه ها غرقم

یک آهنگ فراموشم

تلنگر میزنی بردل

که پیدایت کنم از نو

ببینی قلب پیرم را

که من غمخانه ام بی تو

تو را گم کرده ام آری

تو پیدا کن مرا این بار

که چشمانم نمی بیند

نگاهت را به من بسپار

نوشته شده در سه شنبه 1392/01/06ساعت 10:34 توسط مهدی | |

سلام به همه دوستای گلم

ممنون که به وبم سر میزنید و با نظراتتون منو شرمنده میکنید  ...

یه سال دیگه هم گذشت ...

امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشین و سال جدید هم پر از موفقیت و پیروزی براتون باشه انشا... 

آخرین آپ سال ۱۳۹۱

( عیدتون مبارک )

  امیدوارم خوش بگذره


آسمان طوفانی..........شیشه ها بارانی

خیس از خاطره های یک ریز

برگ با شیطنتی رقص آلود

بادها را با همه چالاکی

کرده درمانده در این صحنه تعقیب و گریز

وای عجب غوغایی ست

صحنه زیبایی ست

چتر را می بندم

شاید عاشق بشوم این پاییز

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/21ساعت 10:58 توسط مهدی | |

سلام  ... یه شعر  گذاشتم ... و تقدیمش میکنم به دوست خوبم

خانوم فرنوش ذوالفقاری  ( یپوند های وبم  - دلنوشته های یه عکاس کوچولو  ) 

به یاد پسر داییشون ... حامد عزیز ... روحش شاد


غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمــیـری از یاد

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 11:16 توسط مهدی | |

سلام ... سلام ... سلام  ... به همه دوستای خوبم ....

ممنون به من سر میزنید ...

ترانه نوازش ابی رو فکر کنم همه شنیدن ....

متن این آهنگو خیلی دوست دارم ....

یه جورایی حال و هوای این روزهای خودمه ...

 امیدوارم شما هم خوشتون بیاد ...


منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم
کنارت اون قدر آرومم
که از مرگم نمی ترسم

تنم سرده ولی انگار
تو دستای تو آتیشه
خودت چشمامو می بندی
و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/08ساعت 10:36 توسط مهدی | |

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

 

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

 

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

 

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

 

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم، کافی ست

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/01ساعت 10:54 توسط مهدی | |

نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست...
نه از شیون های مداومش ، به وقت خواستن تو ...
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای از دلت  نشسته ،
و رویاهایش را به خاک می سپارد

نگران دل من نباش ...

نوشته شده در یکشنبه 1391/11/22ساعت 10:26 توسط مهدی | |

حس یک پرواز آرام

با خیالی سبز سبز
پر گرفتن تا خدا
رفتنی آن سوی مرز


وقت دیدار سحر با پنجره
وقت پرواز صدا از هنجره


آمدن دو تا شدن از نوع یار
گم شدن پیدا شدن در بیشه زار


رد شدن از حادثه در یک نفس
رد شدن از خاک از بوی هوس


دیدن مهتاب بر روی زمین
انتهای عاشقی یعنی همین


گفتن یک حس حسی آشکار
خواندنی مجنونی و دیوانه وار


دست دادن با خلوص یک دعا
رفتن راهی بدون انتها


گفتن یک راز را پیشه همه
خواندن شعر سکوت با زمزمه 
 

نوشته شده در شنبه 1391/11/14ساعت 10:55 توسط مهدی | |

پس از اَفرینش اَدم ...خدا گفت به او:


نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم !..
اندکی پیشتر اَی ..
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست ...
نازنینم اَدم!!. قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید !!!..
یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه  ....
من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
به اندازه عرش ..نه ....نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !...
راهی ظلمت پر شور زمین ..
طفلکی بنده غمگین اَدم!..
در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ...
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!
نازنینم اَدم ....

 نبری از یادم ...

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/09ساعت 10:33 توسط مهدی | |

اگر مدیر بودم یکی از شرایط استخدام را عشق میگذاشتم

اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم

اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم

اگر سارق بودم فقط عشق میدزدیدم

اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم شربت عشق بود

اگر درجه دار بودن فقط به عشق سلام میدادم

اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم

اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز می کردم

اگر خوانده بودم فقط از عشق می خواندم

اگر نجار بودم  عشق را قاب می گرفتم

و اگر خدا بودم ....

هرگز ...

عاشقان را جدا نمی کردم ...

نوشته شده در یکشنبه 1391/11/01ساعت 10:58 توسط مهدی | |

پایان هر شکار به سود پلنگ نیست

رستم همیشه فاتح میدان جنگ نیست

 

این مرد پاک باخته را سرزنش مکن

هرکس که عشق را بپذیرد زرنگ نیست

 

هرقدر هم که دور شوی از برابرم

فاصله ات  دورتر از رود گنگ نیست

 

شعری که از تو دم نزند عاشقانه نیست

شعری که عاشقانه نباشد قشنگ نیست

 

با ابرها ببار که وقتی تو نیستی

رنگین کمان خانه ی ما هفت رنگ نیست

 

گنجشکها یکی یکی از شهر می روند

دیگر در این دیار مجال درنگ نیست

 

این تنگ آب کهنه ی بی اعتبار را

بشکن که جای زندگی یک نهنگ نیست  

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/27ساعت 10:4 توسط مهدی | |

یک نفر دلش شکسته بود      توی ایستگاه استجابت دعا
 منتظر نشسته بود منتظر     ولی دعای او دیر کرده بود
 
 او خبر نداشت که دعای کوچکش  توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد

رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
نوشته شده در شنبه 1391/10/16ساعت 10:40 توسط مهدی | |

سلام - یکی از دوستای خوبم ( امیر آهنی ) که تازه شاعری رو شروع کرده و خودش هم گیتاریست و هم آهنگ ساز ( به صورت حرفه ای ) این شعر رو برام ایمیل کرده - نظرات سازنده شما خیلی میتونه بهش کمک کنه تا بهتر شعر بگه  -ممنون میشم با نظراتتون ...


تو اگر تنهایی در حصار همه خاطره ها

بی سبب پنجره ای باز نکن

از پس پنجره ها هم خبری نیست

هوا آلوده ست

همه در گیر تقلای گریز از خویشیم

من و تو زخمی شمشیر ز بیگانه نه که

بلکه زخمی شده ی دست رفیق خویشیم

آرزو چیست مگر روزنه ای رو به نفس

ولی افسوس که عمری شده  زندان یه قفس  

بی سبب نیست همه خسته و تنها شده ایم

همه گی منتظر معجزه ی امشب و فردا شده ایم  

نوشته شده در یکشنبه 1391/10/03ساعت 10:15 توسط مهدی | |

 سلام به همه دوستان عزیزم : یکی از دوستای خوبم که همیشه با نظرات خودش منو شرمنده می کنه به من گفت چرا همیشه پست هایی که میزاری غم و جداییست .  کی می خواهی از این پیله تنهایی بیرون بیایی - حالا این پست جدید ( شوق دیدار )  که به نظر خودم پر از امیدواریست رو میزارم و تقدیم میکنم به همه شما دوستان خوبم و ...  
 تقدیم به مهربان فرشته ای که:
 لحظات ناب باور داشتن، لذت و غرور دانستن، جسارت خواستن، عظمت  رسیدن و تمام تجربه های یکتا و زیبای زندگیم، مدیون حضور سبز اوست
                                       
 امید وارم موفق باشی و به همه آرزوهای بزرگ و کوچکت دست پیدا کنی ... انشاا...


 
((  شوق دیدار  ))
 
کاش می دانستی 
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت 
من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 
پلک دل باز پرید 
من سراسیمه به دل بانگ زدم 
آفرین قلب صبور 
زود برخیز عزیز 
جامه تنگ در آر 
وسراپا به سپیدی تو درآ .

وبه چشمم گفتم : 
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ 
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است ! 
چشم خندید و به اشک گفت برو 
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .

و به دستان رهایم گفتم: 
کف بر هم بزنید 
هر چه غم بود گذشت .
هر چه غم بود گذشت .

دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده ! 
وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم راگفتم: 
زودتر راه بیفت 
هر چه باشد بلد راه تویی. 
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت: 
مرحمت کم نشود 
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست . 
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم : 
خنده ات را بردار 
دست در دست تبسم بگذار 
و نبینم دیگر 
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم: 
نذر دیدار قبول افتادست 
ومبارک بادت 
وصل با برق نگاه

و تپش های دلم را گفتم : 
اندکی آهسته 
آبرویم نبری 
پایکوبی ز چه برپا کردی ؟

نفسم را گفتم : 
جان من تو دگر بند نیا 
اشک شوقی آمد 
تاری جام دو چشمم بگرفت


و به پلکم فرمود: 
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 
 
پای در راه شدم -  دل به عقلم میگفت :  
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد 
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند 
و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت : 
من چه می دانستم 
من گمان می کردم 
دیدنش ممکن نیست 
و نمی دانستم 
بین من با دل او صحبت از پیوند است

سینه فریاد کشید : 
حرف از غصه و اندیشه بس است 
به ملاقات بیندیش و نشاط 
 
آخر ای پای عزیز 
قدمت را قربان 
تندتر راه برو 
طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/
دست بر هم می خورد 
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت : 
راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس 
نگران هیچ مباش 
سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسید :؟ 
دست خالی که بد است 
کاشکی …

سینه خندید و بگفت : 
دست خالی ز چه روی !؟ 
این همه هدیه کجا چیزی نیست !

چشم را گریه شوق 
قلب را عشق بزرگ 
روح را شوق وصال 
لب پر از ذکر حبیب 
خانه دوست ...
رسیدیم همین است
بیا ....
نوشته شده در دوشنبه 1391/09/13ساعت 11:21 توسط مهدی | |

دلم نگرفته از اينکه رفته ای

!! دلگيرم از همه دوست داشتنهايی که گفتی ولی نداشتی

ﻫر چند ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺧﻮﺍب هاﯾﺖ

ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻪ

ﺷﺮﯾک می شوی

ﺍﻣﺎ هنوز

ﺷریک ﺗﻤﺎﻡ ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ

تویی ...

نوشته شده در دوشنبه 1391/09/06ساعت 11:56 توسط مهدی | |

ای نازینین ، ای نازینین
در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها
در آینه افتاده چین
از تند باد حادثه
گفتی که جان در برده ایم
اما چه جان در بردنی
دیریست که در خود مرده ایم
این جا به جز درد و دروغ
هم خانه ای با ما نبود
در غربت من مثل من
هر گز کسی تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد
کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست
بر نا رفیقان شرم باد
هجرت سرایی بود و بس
خوابی که تعبیری نداشت
هر کس که روزی یار بود
اینجا مرا تنها گذاشت

نوشته شده در یکشنبه 1391/08/21ساعت 10:2 توسط مهدی | |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

خداحافظ...

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا 
 

نوشته شده در دوشنبه 1391/08/01ساعت 10:25 توسط مهدی | |

دلم که مهمون نمیخواست کی گفت که مهمونم بشی؟

کی گفت بیای تو قلبم و مهمون ناخونده بشی؟

کی گفت منو صدا کنی با اون چشات نگاه کنی

قلبم و از جا بکنی بعدش اونو رها کنی

کی گفت یواشکی بیای تو قلب من پا بذاری

کی گفت بری و تا ابد رد پاتو جابذاری

کی گفت منو شکار کنی شکارت و رها کنی

صیدت و تنها بذاری صید دیگه شکار کنی

کوه غرور بودم کی گفت بیای و مجنونم کنی

کی گفت که تو حصار غم اسیر و زندونم کنی

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی

نوشته شده در یکشنبه 1391/07/02ساعت 10:56 توسط مهدی | |

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندنه ستاره ء ترانه هام
اسم تو برای من قشنگترين آهنگه

بی تو يك پرنده اسير بی پروازم
با تو اما ميرسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشي
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا ميسازم

با يك چشمك دوباره منو زنده كن ستاره
نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره

تويی كه عشقمو از نگاه من ميخونی
تويی كه تو تپش ترانه هام مهمونی


تويی كه هم نفس هميشه آوازی
تويی كه آخر قصه ء منو ميدونی

اگه كوچه صدام يك كوچه باريكه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريكه

ميدونم آخر قصه ميرسي به داد من لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه

نوشته شده در چهارشنبه 1391/06/15ساعت 10:26 توسط مهدی | |

گاهی گمان نمیکنی و میشود

 گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

نوشته شده در سه شنبه 1391/05/31ساعت 10:26 توسط مهدی | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت